|
دايي جون الهي قربونتون برم كه هميشه با شعراي نازتون منو شرمنده ميكنيد !!!! بخدا دوستون دارم تنها كاري كه ميتونم در ازاي اين همه محبت شما بكنم اينه كه شعراتونو بزارم توي وبم تا همه بدونن منو داييم چقدر همديگرو دوست داريم ... « شقايق » يكي افسرده ي عاشق
شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش
حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان
هرگز نشان عشق و شیدایی یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش
می سوخت تمام غنچه ها تشنه ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش
افتاده بود-اما- طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد ازآن نوعی که
من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد .......
عشق بازي كار بازي نيست اي دل سر بباز زان كه گوي عشق نتوان زد به چوگان هوس « حافظ
» نابينا چشمانش را به سوي آسمان گرفت : « دوستت دارم، ماه »
» ماه گفت : « تو كه منو نمي بيني، چطور دوستم داري ؟ نابينا گفت : « اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم، اما الان كه نمي بينمت عاشق خودت هستم. »
عشق نیرویی است در عاشق که او را به معشوق می کشاند و دوست داشتن جاذبه ای در دوست که دوست را به دوست مي برد. دكتر علي شريعتي
وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز و دویدن که آموختی، پرواز را، راه رفتن بیاموز ... زیرا راه هایی که میروی جزئی از تو میشود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه میکند. دویدن بیاموز، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هرقدر که زودباشی، دیر ... و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آنکه به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی. من راه رفتن را از یک سنگ آموختم، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت. بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند ! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر، دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند ! پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند ... اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که، در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را ...
مگر نه چیزی که امروز در تسلط توست ناچار روزی از دست تو خواهد رفت ؟ پس، اکنون از ثروت خویش ببخش و بگذار فصل بخشش یکی از فصلهای درخشان زندگی تو باشد. جبران خلیل جبران
ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در، پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام او و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را بازکرد و نامه داخل آنرا خواند : « امیلی عزیز، عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم. با عشق، خدا » .......
دوستان عزیز این مبحث از وبلاگم که در مقابل شماست از سری مطالبی است که تحت عنوان« عشق » در وبلاگم قرار دادم و جهت درک هرچه بیشتر این مطالب پیشنهاد میکنم از ابتدا یعنی پست « عشق ۱ » شروع به مطالعه کنید ... پس آدمی باید غرور و تعصب را کنار بگذارد و آنچه را که هر انسانی به ناچار باید به او بیاموزاند بیاموزد تا هرچه زودتر درسهایش را فرا بگیرد و آزاد و رها شود. محبوب این زن به او عشق فارغ از خویشتن را آموخت که هر انسانی ـ دیر یا زود ـ باید بیاموزد. رنج برای پیشرفت آدمی ضروری نیست. رنج، زاییده تخلف از قانون معنویت است. اما گویی تنها شماری اندک از مردمان میتوانند « روح خفته » خود را بی رنج برخیزانند. مردم معمولاً به هنگام خوشحالی، خودخواه میشوند و قانون کارما خود به خود به کار می افتد. ( قانون کارما را در پست های آینده توضیح خواهم داد )
عشق راستین، از خویشتن فارغ است و از هرچه ترس، رها. بدون هیچ چشم داشت یا اندکی توقع، خود را بر محبوب فرو می باراند. شادمانیش در بخشیدن است، نه ستاندن. عشق یعنی ظهور خدا. و نیرومندترین قدرت مغناطیستی موجود در عالم. عشق پاک فارغ از خویشتن ـ مستغنی از هرگونه طلب یا انتظار ـ به ناچار، همجنس و همسنگ خود را به سوی خود میکشاند. هرچند کمتر کسی از عشق حقیقی بویی برده است. آدمی که در مهر و محبت خود، غاصب و خودخواه یا ترسو است. قهراً آنچه را که دوست میدارد از دست میدهد. حسد بزرگترین دشمن عشق است. چون تخیل از دیدن کشش محبوب به سوی دیگری سر به شورش برمیدارد. و اگر این ترسها خنثی نشوند. بی تردید به عینیت در می آیند. ادامه این مطلب زیبا در رابطه با عشق را در ادامه مطلب بخوانید ... |
About
آدمک مرگ همین جاست بخند
Home
|