تبليغاتX
سپیده دم، میعادگاه عاشقان

سپیده دم، میعادگاه عاشقان

با خیال تو به سر بردن اگر هست گناه با خبر باش که من غرق گناهم هر شب



پروردگارم ،مهربان من

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...

در هراس دم می زنم 

در بی قراری زندگی می کنم

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت ،

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"

"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"

دردم ، درد "بی کسی" بود


« دکتر علی شریعتی»


 


+نوشته شده در 88/09/09ساعت12:41توسط سارا | |

نمي دانم چرا امشب واژه هايم خيس شده اند

مثل آسماني كه امشب مي بارد ...

و اينك باران

بر لبه پنجره احساسم مي نشيند

و چشمانم را نوازش ميدهد

تا شايد از لحظه هاي دلتنگي ام گذر كنم


+نوشته شده در 88/08/27ساعت23:30توسط سارا | |


نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

ادامه این مطلب زیبا رو در ادامه مطلب بخوانید ...


ادامه مطلب

+نوشته شده در 88/07/18ساعت19:0توسط سارا | |


شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت

شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

به جان دلبرش افتاده بود-اما-

طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد

ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند

شود مرهم

برای دلبرش آندم شفا یابد

.......


ادامه مطلب

+نوشته شده در 88/07/08ساعت13:19توسط سارا | |



دايي جون الهي قربونتون برم كه هميشه با شعراي نازتون منو شرمنده ميكنيد !!!! بخدا دوستون دارم

تنها كاري كه ميتونم در ازاي اين همه محبت شما بكنم اينه كه شعراتونو بزارم توي وبم تا همه بدونن منو داييم چقدر همديگرو دوست داريم ...


« شقايق »

يكي افسرده ي عاشق
شقايق عاشق او بود
شراره ، حرمت از حورم نگاهش داشت
سرايش محفل گل ها
مرا
او را
تو را باآن شقايق ها
هميشه قصه رنج دقايق ها
ز رنگ سرخ برگانش
نشان عشق وشيدايي فرو ريزد
مثال آب باراني به قايق ها
بيا اي نازنين سارا
خداوندي نشسته بر در باغي
كه دلدارش هميشه
عاشق گلبرگ سرخ آن شقايق بود
شقايق!
با تو مي گويم
رنگ سرخت را بهاران
در همه كوه و كتل ها
همچنين در دشت سبز زندگاني ديده بودم
تو را هر دم به سان ماه روزانه
در آن پهنه
در آن روياي ناپيدا
در آن روزي كه زردي را به آتش داده بودي
ديده بودم
تو را آتش به جان دارد
چه اين سرخي
چه آن برگان سبز و آسمان لاجوردي
شهادت مي دهند بر سرخي رويت
كه رنگ آتش جاويد
از آن گلبرگ سرخ و ارغواني است
خداوندا تو مي داني
شقايق از چه عاشق بود
تنش در آتش مفهوم عشق عاشقان مي سوخت
خداوندا !
تو سرخي را به يادش آر
شقايق بودن دشت شقايق را


+نوشته شده در 88/07/08ساعت13:0توسط سارا | |



عشق بازي كار بازي نيست اي دل سر بباز

زان كه گوي عشق نتوان زد به چوگان هوس

« حافظ »



نابينا چشمانش را به سوي آسمان گرفت : « دوستت دارم، ماه » »

ماه گفت : « تو كه منو نمي بيني، چطور دوستم داري ؟

نابينا گفت : « اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم، اما الان كه نمي بينمت عاشق خودت هستم. »


+نوشته شده در 88/07/02ساعت20:57توسط سارا | |

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز و دویدن که آموختی، پرواز را، راه رفتن بیاموز ...

زیرا راه هایی که میروی جزئی از تو میشود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه میکند.

دویدن بیاموز، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هرقدر که زودباشی، دیر ...

و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آنکه به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.

بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند ! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر، دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند ! پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند ...

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که، در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را ...

+نوشته شده در 88/02/08ساعت9:31توسط سارا | |

پس آدمی باید غرور و تعصب را کنار بگذارد و آنچه را که هر انسانی به ناچار باید به او بیاموزاند بیاموزد تا هرچه زودتر درسهایش را فرا بگیرد و آزاد و رها شود.

محبوب این زن به او عشق فارغ از خویشتن را آموخت که هر انسانی ـ دیر یا زود ـ باید بیاموزد.

رنج برای پیشرفت آدمی ضروری نیست. رنج، زاییده تخلف از قانون معنویت است.

اما گویی تنها شماری اندک از مردمان میتوانند « روح خفته » خود را بی رنج برخیزانند.

مردم معمولاً به هنگام خوشحالی، خودخواه میشوند و قانون کارما خود به خود به کار می افتد. ( قانون کارما را در پست های آینده توضیح خواهم داد )


ادامه مطلب

+نوشته شده در 87/08/19ساعت11:24توسط سارا | |

عشق راستین، از خویشتن فارغ است و از هرچه ترس، رها.

بدون هیچ چشم داشت یا اندکی توقع، خود را بر محبوب فرو می باراند. شادمانیش در بخشیدن است، نه ستاندن.

عشق یعنی ظهور خدا. و نیرومندترین قدرت مغناطیستی موجود در عالم.

عشق پاک فارغ از خویشتن ـ مستغنی از هرگونه طلب یا انتظار ـ به ناچار، همجنس و همسنگ خود را به سوی خود میکشاند.

هرچند کمتر کسی از عشق حقیقی بویی برده است.

آدمی که در مهر و محبت خود، غاصب و خودخواه یا ترسو است. قهراً آنچه را که دوست میدارد از دست میدهد. حسد بزرگترین دشمن عشق است. چون تخیل از دیدن کشش محبوب به سوی دیگری سر به شورش برمیدارد. و اگر این ترسها خنثی نشوند. بی تردید به عینیت در می آیند.

ادامه این مطلب زیبا در رابطه با عشق را در ادامه مطلب بخوانید ...


ادامه مطلب

+نوشته شده در 87/07/30ساعت12:21توسط سارا | |


باشد گله ای گر که مرا دوست نداری
این فاصله را پر کن اگر دلبر مانوس نداری
روشن شود از جلوه عرفان نگاهت نگه ما
خورشید تویی وه چه نیازی است که فانوس نداری



هدیه ای زیبا تر از برگ گل سرخ، از طرف بهترین دایی دنيا


+نوشته شده در 87/07/21ساعت9:0توسط سارا | |